زندگینامه معلم شهید سید عبدالحسین عمرانی
فرمانده گروهان ابوالفضل(ع) گردان 415 ثارالله

 
تولد، کودکی، نوجوانی (پرورش یافتن در دامان خانواده ای اسلامی) :
شهید عبدالحسین عمرانی در یک خانواده مذهبی در نهم شهریور شب اربعین سال 1335 در محله هومشی شهرستان میناب تولد یافت. او سومین فرزند از خانواده 7 نفری عمرانی بود. (دارای دو برادر و دو خواهر می باشند.)  
پدر گرامی ایشان آدمی بسیار متدین و معتقد بودند. به طوریکه تمامی خانواده از جمله شهید عمرانی بعد از نماز صبح (قبل از خوردن صبحانه) باید بخشی از قرآن کریم را که قبلا آموخته بودند، دوره خوانی می نمودند. مادر نیز به تدریس قرآن می پرداخت. تمامی دختران محله تحت نظر ایشان قرآن را فرا گرفتند.
چنین فضایی روحانی و مذهبی موجب گشت تا شهید عبدالحسین عمرانی از  ابتدا با آگاهی مسیرش را مشخص نماید.
با اینهمه از همان سن کودکی (پنج سالگی) در سالهای آغازین دهه 40 قرآن را در نزد معلم مکتب خانه بشکل جدی تر آموخت. تا اینکه در سن یازده سالگی قرآن را ختم نمودند.
وجه روحانی شهید کم کم و از همان کودکی نمایان شد. معلم قرآن عبدالحسین به مادرش گفته بود : من نمی دانم چرا هر زمانی عبدالحسین قرآن میخواند اشک از چشمانم جاری است...
با چنین پشتوانه عظیمی بود که پدر او را اندک اندک وارد جلسات مذهبی نمود. جلساتی پرشور و معتبر که با حضور و مدیریت واعظانی مانند ملک افضلی و بعدها نیز حجت الاسلام مجیدی و غیره در محله و حسینیه های شهر شکل میگرفت.
دوران ابتدایی را در مدرسه ابن سینا و دبیرستان را نیز در مدرسه فردوسی گذراند. سپس دو سال را در دانشسرا طی نموده تا اینکه موفق به اخذ دیپلم می شوند.  
سپاه دانش
شهید عمرانی در سال 1354 به عنوان سپاه دانش خدمت زیر پرچم را آغاز می نماید. شش ماه آموزشی را در گرگان می گذراند. سپس به روستای پلنگی برازجان در استان بوشهر رفت. در این دوره نه تنها دانش آموزان مدرسه که حتی همه افراد آن روستا اعم از کدخدا و مردم عادی نیز از تاثیر ایشان بی بهره نبودند. او تبدیل به چهره ای دوست داشتنی و ناجی شد. این را می شود از طریق نامه نگاری های مردم روستا با این شهید در سالهای پس از اتمام دوران خدمت متوجه شد. 
روزگار معلمی (آغاز مبارزات برای ریشه کنی فرقه بهائیت و ...)
بعد از گذراندن سپاه دانش وارد دوران تدریس و مرحله نویی از زندگی میشود. اولین تلاشهایش بعنوان معلم را رسما در روستای دهوسطی(دهستا) میناب شروع نمودند. تلاشهای او برای از بین بردن بیسوادی بر کسی پوشیده نیست. با اینکه بیش از توانش برای دانش آموزان وقت می گذاشت اما  احساس می کرد نسبت به  آنها کم کاری نموده است. شهید در قسمتی از وصیت نامه اش می گوید:
((ضمنا این حقیر خود را به عنوان یک معلم قالب کرده بودم که متاسفانه رسما چنین است، قلم می خواهد زیاد... قلم فرسایی نماید، خصوصا در این زمینه! ولی چه سود! (به قول گفته حال خرابی بعد از بغداد!) در هر صورت از این یدک کش (بنام معلم) خدا می داند چه خطاها، کوتاهیها، نادانی ها، گمراهی ها و... سر زده؛ پناه بخدای غفور، حیف که نمی توانم و نمی شناسم که آن عزیزانی که در کلاس این حقیر بودند در سالهای مختلف در چه وضعیتی هستند و از ضربه ای که این حقیر به آنها وارد نموده ام، آخ!! هیچ اطلاعی ندارم ای کاش میشد و مقدور بود که بتوانم جبران نمایم ولی مرا ...خدایا پناه به تو. در هر صورت همه ی آن کسانی که در اثر سوء آموزش این حقیر از کانال اداره آموزش و پرورش به آنها لطمه ای وارد شده اولا قابل بخشش فکر نمیکنم باشد زیرا در سرنوشت نسلی موثر بوده است ولی در عین حال ناچارا تضرعا از خدای توفیق آن می طلبم که مورد عفو همه ی آنها قرار گیرم انشاالله... )) البته این مهم نشان از متانت و بی ادعایی ایشان خواهد داشت. 
 در کنار تربیت نسل نوپا، به مبارزات علیه رژیم هم می پرداخت.  یکی از این مبارزه ها ایستادگی برابر فرقه بهائیت بود.
فرقه بهائی که در سراسر ایران سایه نکبت بارش بر سر ملت سنگینی می کرد، راهش را نیز به شهرستان میناب هموار نمود. بشکلی که در مدارس راهنمایی شهر نیز به تبلیغش می پرداختند.
شهید عمرانی تلاشش را آغاز کرد و یک سری جزوه تهیه نموده و در اختیار جوانان شهر میناب گذاشته تا آنها را فریبکاری پنهان این فرقه ضاله مطلع نماید.
با کمک خواهر کوچکش این جزوات بین دانش آموزان پخش شد و البته پیگیریهای مدیر و ناظم مدرسه هم اثری نداشت و هیچکس متوجه نشد این قضیه از کجا نشئت گرفته. یکی دیگر از کارهایی که انجام دادند حذف سرود شاهنشاهی از برنامه صبحگاه مدرسه بود.
یکی از دغدغه های همیشگی شهید عمرانی، مسئله مذهب و دین اسلام بود. در یکی از روستاهای میناب که هم مدیریت آن را به عهده داشت و هم به تدریس می پرداخت، چنان فضایی مذهبی و دینی بوجود آورده بود که در این مدرسه سرود شاهنشاهی را تغییر داده بودند! شهید عمرانی با جایگزینی اشعاری دیگر به جای سرود صبحگاهی، ناخواسته مامورین ساواک را متوجه این مهم نمودند. خدمتگذار مدرسه پس از آگاهی از این مسئله شهید عمرانی را مطلع می سازند و ایشان هم پیش از رسیدن مامورین از مدرسه گریخته و مدتی نیز مخفیانه به زندگی ادامه می دهند. بطوریکه تا مدتها با لباس مبدل و وضع ژولیده در شهر ظاهر میگشتند.
محمد رئیسی همرزم و همکار شهید از مبارزاتش در مدرسه می گوید :
((در سال 56 که اوج مبارزات در شهرستانهای تبریز و مشهد بود با شهید عمرانی در دبستان منصف دهوسطی آن زمان و مدرسه شهید فیاض بخش فعلی مشغول به خدمت بودیم. در وهله اول این را خدمت شما عرض کنم که بنده با توجه به اینکه علاقه به ورزش داشتم و در دوران تحصیلم ورزشکار بودم دوست داشتم با بچه ها باشم و ورزش صبحگاهی کار کنم. البته جزء وظیفه مدیر و معاون مدرسه بود ولی از آنجایی که دانش آموزان علاقه مند به مسئله ورزش بودند، بنده این کار را انجام می دادم و دانش آموزان نیز علاقه عجیبی داشتند. و از این طریق به بنده علاقه مند شده بودند.
ضمنا ساعتهای تفریح با شهید صحبتهایی داشتیم و روزی در گوشه حیاط مدرسه میگفتند : «میخواهم با شما مشورتی داشته باشم»گفتم بفرمایید. گفت : اگر اگر خدا بخواهد ما مبارزه علیه شاه و حکومت را از مدرسه خودمان آغاز نماییم؛ که بنده عرض داشتم سید میخواهی سرمان را به باد دهی!؟ آخه از مدرسه ابتدایی کاری ساخته نیست؛ بیرون از اینجا بهتر می شود کار را به انجام رساند! گفت : حالا من به شما می گویم و بین خودمان تقسیم کار میکنیم. (من و شما و خانم توران ارجمند)
ایشان گفتند: بچه ها علاقه خوبی از طریق ورزش به شما دارند؛ صبح پس از تمرینات ورزش و نرمش ، قرآن را که میخوانند، سرود شاهنشاهی را از برنامه صبحگاه حذف کن! و به بچه های کلاس پنجم که ارشد مدرسه هستند نزدیکتر شو و اجازه بده که آنها نیز با شما احساس راحتی کنند.
من هم کلاس قرآن (فوق برنامه) برای پسران تشکیل می دهم و با خانم ارجمند هم صحبت میکنم که کلاس قرآن دختران را برگزار نماید. و از این طریق کم کم کار خودمان را انجام می دهیم...
یک روز صبح معلم راهنمای وقت با ناراحتی به مدرسه آمد. پس از اینکه به همراه مدیر صبحگاه را اجرا نمودند و دانش آموزان و معلمان سر کلاسهایشان رفتند؛ جلو مرا گرفت و مانع حضورم در کلاس شدند. بعد با عصبانیت گفتند خوب گوشهایت را باز کن! آنجاییکه میگویند یا کیک یا زولیبی( که منظورش زولبیا بود) اینجا نیست! و کاری نکن که بیچاره شوی.
من گفتم متوجه حرفهایتان نمیشوم! مدرسه مدیر دارد، معاون دارد، من کاره ای نیستم! از آنجایی که معلم ورزش هستم و برای اینکه مدیر و معاون راحت به کارهایشان برسند من صبح گاه را اجرا میکنم. در اینجا بود که معلم راهنما گفتند شما دیگر حق برگزاری صبحگاه را ندارین. اما اصل قضیه برای اداره روشن بود که همه ی این برنامه ها از جانب شهید عمرانی می باشد))  
شهید عمرانی در چنین اوضاعی هم به روشنگریش ادامه می دهد و مردم میناب را از ظلم حاکم آگاه مینمودند.
روزی در مسجد محل مشغول سخنرانی بوده که مامورین ساواک وارد میشوند؛ برخی رفقای انقلابی شهید به همراه برادر ایشان با سرو صدا و جنجال او را از در پشتی فراری میدهند. این یکی از دهها ماجرایی ست که در خصوص شهید عبدالحسین عمرانی روی داده است.
وی در جلسات تحصن که در مسجد جامع میناب گرفته میشد نقش بسزایی بر عهده داشتند.
در 26 مهر1357 در جلسه سخنرانی که برای بزرگداشت چهلم شهدای 17 شهریور گرفته شد حضور داشت. در این روز دو تن از فعالان انقلابی بنام های جهانگیر امینی و سید ابراهیم موسوی نیا به شهادت رسیدند.
حجت الاسلام والمسلمین غفوری از آن روزها می گوید :
در یکی از برنامه ها که مینابی های انقلابی می دانند یک تحصن مهمی برپا شد که بیش از یک هفته طول کشید.(در مسجد جامع پاکوه میناب که بعدها به مسجد انقلاب میناب شناخته شد) شهید عمرانی نقش حیاتی در این خصوص داشتند.
با توجه به شرایط نامناسب قرار شد که ما با لباس شخصی از این محل بگریزیم. شهید عمرانی با یک موتور سیکلت در مسجد حاضر شد؛ بدین وسیله جان ما را نجات دادند. و ما به شهرستان رودان گریختیم و چند روزی را مخفی شدیم. در این ایام شهید عمرانی پیگیر مسائل بودند و برنامه را تنظیم می نمودند. البته تلاشهایی که برادر این شهید داشتند نباید نادیده گرفت. سید عبدالرضا عمرانی به عنوان دست راست و امین شهید بودند که کار پخش نوارهای سخنرانی و اعلامیه را بر عهده داشت. دیگر همه ی میناب می دانستند با عبدالحسین عمرانی می توانند به سرانجامی برسند.
در سال 1359 مسئولیت امور تربیتی آموزش و پرورش و رفاه میناب را بر عهده داشتند. همچنین در سال 61 مدیر عامل شرکت تعاونی مصرف فرهنگیان میناب شدند.
سال 1364 نیز معلمی کلاس پنجم دبستان دهو را عهده دار بود.
در جای جای هرمزگان می توان شخصیتهایی با درجات مختلف فرهنگی و علمی مشاهده نمود که همگی از شاگردان و یا مریدان این بزرگ مرد میناب به شمار میروند.  
 
کمک به محرومین :
یکی از دلایل مقابله شهید عمرانی با رژیم شاه، جدای از فقر فرهنگی، فقر مادی مردم بود. کمتر نیازمندی را می توان در میناب و بشاگرد دید که از کمکهای شهید عمرانی بی نصیب شده باشد. یا کمتر یتیمی را می توان یافت که دست مهربان و پدرانه شهید عمرانی را حس نکرده باشد. هرگاه برای کسی از اقوام مشکلی پیش می آمد ایشان در صف جلو بودند. همه فامیل به او تکیه داشته و همواره از داشتن چنین فردی در میان خانواده خرسند بودند.
بارها با موتور به بشاگرد رفته و به یاری نیازمندان مشغول بود. این مسایل البته نه در زمان حیاتش که بیشتر بعد از شهادتش نمایان شد.
 
تلاشهای فرهنگی مذهبی
علاقه شهید، در شناخت مبانی دین و اهمیتی که به این مسئله می دادند بسیار قابل توجه بود. بیشترین کتابهایی که در خانه شان رواج داشت و شهید تاکید بر خواندن آنها در میان خانواده داشتند؛ کتابهای آیت الله مکارم شیرازی به همراه مجله مکتب اسلام بود. همچنین کمتر کتابی از شهید مطهری وجود داشت که ایشان مورد بررسی قرار نداده باشند.
در کنار این کتب علاقه بسیاری به مباحث منطق و فلسفه داشتند. که خواهر و برادرش را به خواندن این کتابها ترغیب می نمودند.
بیشتر هم در باب نوشته های ضد دین اسلام دقیق میشدند. تا میزان زاویه ای را که هر مطلب با حقیقت اسلام دارد روشن نمایند. و از این رهگذر با ظرافت های خاص دین هم آشنا گردند. در اوایل انقلاب نیز کتابهای مارکسیستی زیادی می خواندند تا با آشنایی تمام به مبارزه علیه شان بپردازند. به این طریق آدمهای فراوانی از فرق و گروه مختلف جذب شهید عمرانی می شدند. در کتابخانه ایشان می شد انواع گوناگون کتب را یافت. که بخش مهمش به مسجد محل اهدا شد.
 
خصوصیات اخلاقی                       
با توجه به سابقه ای که ایشان در محیط مذهبی داشتند از اخلاقی اسلامی برخوردار بود. در ارتباط با آدمها به قدری صمیمی بود که هر کس حس می کرد نزدیکترین آدم به او است. با این حال تعداد اندکی به عمق نگاهش پی بردند. تواضع شهید عمرانی بر هیچکسی پوشیده نیست. این صفت در خصوص همه ی شهدا صدق می نماید اما در باب شهید عمرانی می توان به جرات و با ایمان این مهم را عنوان داشت.
شاید خستگی واژه غریبی در رابطه با ایشان باشد. عمرش در راه  بهبود اوضاع مردمان فقیر و یتیم گذشت.
باید به اینها اضافه نماییم خانواده دوستی او را؛ علیرغم تمام مشغله هایش. این را می شود از طریق نامه هایش به همسر خوب و مهربانش متوجه شد :
((خدای را شکر میکنیم که خداوند چنین همسر مهربان و صبوری به من عطا فرمودند، که واضح است صبر و مقاومت در برابر مشکلات که از نتایج جنگ تحمیلی ابر قدرتهاست بر ملت مسلمان ما و ملت مسلمان حاضر شده است که در برابر تمام مشکلات مقاومت و صبر داشته باشد اما دیگر زیر سلطه هیچ گونه قدرت جنایتکار شرک آلود جهانی قرار نگیرد. انشاالله
همسرم قلم قاصر است از اینکه بتواند آنهمه بردباری و مقاومت شما زنان افتخار آفرین چیزی بنویسد! خداوند شما را و زنان صبور و مقاوم را حفظ نماید. باشد تا در دامان پاکشان فرزندانی پا به عرصه وجود بگذارند تا انشاالله بازویی استوار و یار مددکار امام مهدی(عج) ارواحنا فداه باشند. خوب عزیزم خسته نباشی چطوری با بچه ها؟ امیدوارم حالت خوب باشد. با خانواده ما چطوری؟..))
 
ازدواج :
در سال 1358 در یک فضای معنوی زندگی مشترکش را آغاز نمود. مراسم طبق خواسته شهید و با توافق همسرشان بسیار ساده در مسجد برگزار میشود. ثمره این ازدواج سه دختر و یک پسر بود. اولین حاصل ازدواجش همزمان می شود با شروع جنگ تحمیلی. شهید تنها در تولد این فرزند در کنار همسر بودند. و در زمان تولد سه فرزند دیگر در جنگ و جبهه حضور داشت.
همسر شهید یکی از شاگردان کلاس قرآن مادر ایشان بود. با توجه به فضای ذهنی و موقعیتی که در آن بزرگ شده بودند، تنها معیار شهید پاکدامنی و ایمان و اعتقاد طرف مقابلش بود. بنابراین هر دو آنها با شناخت کامل از یکدیگر و با تفاهم کامل زندگی خویش را آغاز نمودند.                           
حضور در جبهه حق و شهادتش
در سال 1359 به جبهه اعزام شد. محل خدمتش در بستان بود. و معمولا در عملیاتهای زیادی حضور داشت. در گروه تخریب و خنثی سازی مین و گشودن معبر به انجام وظیفه می پرداخت.
بودنش معمولا برای رزمنده ها به جهت روحی و روانی موهبت الهی به حساب می آمد. هر بار که رزمنده ها امیدشان را از دست می دادند این شهید عبدالحسین عمرانی بود که مرهمشان می شد. فضایی معنوی در جمعشان بچشم می آمد. در کنار همه ی مشغله ای که داشت، مانند همه ی شهدا نماز شب را نیز واجب می دانست.
یوسف خرمی همرزم شهید از این مهم می گوید :
شب نوزدهم یا بیست و یکم ماه رمضان بود و من هنوزم نمی دانستم که آقای عمرانی اهل نماز شب است. آن شب بچه ها در سنگر احیا گرفتند و دعای ابوحمزه ثمالی می خواندند که در آن مراسم شهید محمدی، شهید عیسی کریمی، شهید عیسی بهرامی و تعدادی از رزمندگان عزیز حضور داشتند. شهید عمرانی چنان زیبا می خواند که همگی به عالم دیگری رفتند.
اذان صبح بود. چند بار ایشان را صدا زدم؛ با همان لهجه ی شیرین محلی گفت : چن کاکا گفتم : کاکا اذان صبح ایگو برم نماز بخونیم.
دو دستش را محکم به هم کوبید و با ناراحتی گفت : آه امشب هم از دست رفت. حرف آخرش برایم معمایی شده بود. جریان را به یکی از دوستانم اعلام داشتم. گفت معلوم است تو هنوز سید را نشناخته ای! سید نمازهای شبش را مانند نمازهای یومیه واجب میداند. آن شب هم سید تا صبح مشغول عبادت بودند.
 
بخشی از وصیت نامه :
چه سان در برابر قرآن در محضرت سر بلند کنم؟ وا حسرتا، ای خدا پناه به خودت. بار الها، طبق فرمایشات خودت ما را خلق نکردی مگر برای بندگی. اما وای بر من. عمری گذشت و توفیق بندگی خالصانه ات را پیدا نکردم. تو شاهد و ناظر مراحل زندگی سراسر تاریکم بودی. خدایا امیدم به کرم توست.
امام و آقا و مولای ما حضرت مهدی (عج) روحی و ارواح العالمین التراب مقدمه الفداء، خجالت زده ام از اینکه شیعه آنگونه که باید هیچ، بلکه شیعه به معنای عرف نیز نبودم. حتمن بارها، بسیاری از اعمالم قلب مبارک شما را بدرد آورده ام. با شرمساری تمام سر به آستانت می سایم و از خدا توفیق این را می طلبم که این بار دیگر لقلقه زبانم محقق گردد. شاید از شرمساری نجات یابم.
 
شهادت
سرانجام پس از سالها انتطار در تاریخ 21 بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 که فرمانده گروهان ابوالفضل(ع) گردان  415  ثارالله بود در فاو به شهادت رسید.
شرح شهادت :
قایقها بحرکت در آمدند و سید در نوک یکی از شناورها نشست. همه منتظر بودند تا اینکه برادر محسن رضایی در ساعت 16 : 22 شب با رمز یا فاطمه الزهرا(س) یا فاطمه الزهرا(س)  یا فاطمه الزهرا(س)  فرمان عملیات را صادر کردند. عملیات شروع شد و قایقها به سرعت به سمت موانع ایذایی دشمن حرکت کردند. در این لحظه قایق سید تیر می خورد و کم کم پر از آب می شود. اما تا پر شدن کامل بچه های سید در حالی که تا سینه در آب قرار داشتند پیاده می شوند. نم نم باران می آمد و جزر و مد نیز شدید. در همین حین یکی از نیروهای سید در حال غرق شدن بود که شهید سید عبدالحسین عمرانی دست او را می گیرد و نجات می دهد. به هر حال سید حرکت می کند و به یکی از پادگان های دشمن که به شهر بندری فاو مسلط بود می رسد. سید شجاعانه به سمت دشمن تیر اندازی می کرد و پیش می رفت. تا اینکه در نیزار مخفی شدند. صبح روز بعد گروهان به راه می افتد و سید در راس آن. بچه از چهار طرف دشمن هجوم بردند و عراقی ها نیز راهی جز تسلیم نداشتند. مقصد بعدی شهر فاو بود اما دستور دادند که گردان 415 باید به موضع اولیه اش برگردد. گردان در حال بازگشت بود. سید همانگونه که می آمد ذکر هم می گفتند. بنابه گفته یکی از همرزمانش لحظاتی بعد دستانش را برای رفع خستگی باز می کند... در همین حین سید ناگهان می نشیند و اشهد ان لا اله الا الله می گوید. سپس بر زمین می افتد. به گفته شاهدان تیری به گونه ایشان اصابت میکند و در حالی که چشمانش گریان بود به شهادت می رسند.
مراسم تشییع شهید عبدالحسین عمرانی را میتوان با تشییع پیکر شهید موسی درویشی شبیه دانست. نه تنها از میناب که از دورترین نقاط استان آمده بودند تا در غم از دست دادن تکیه گاهشان اشک بریزند و ناله نمایند. هر چند او شوق رسیدن به خدایش را داشت اما برای دیگران و خصوصا مردم شریف میناب و البته بشاگرد از دست دادنش یک فاجعه بود. نوعی بی پناهی در میان مردم دیده میشد. گویی پدرشان را از دست داده اند.
امروزه اگر میناب هنوز شهری انقلابی مانده از برکات شهید عبدالحسین عمرانی می باشد. با اینکه بسیاری جوانان او را به چشم ندیده اند لیکن با مطالعه و صحبت با همراهان و همرزمان این شهید شیفته اویند.
روحش شاد و راهش مستدام باد.